شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
و این است رسم زمونه  چاپ
تاریخ : یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385

سال 1230

مرد: دختره‌ی خیر ندیده، من تا نکشمت راحت نمی‌شم. اصلا نکشمت خودم کشته می‌شم!
زن: آقا حالا یه غلطی کرد، شما بگذر، نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده!

مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می‌خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی‌شه باید بکشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه)

نیم قرن بعد، سال 1280

مرد: واسه من می‌خوای بری درس بخونی؟ می‌کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مردی دیگه جرات نمی‌کنی از این حرفا بزنی. تو غلط کردی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا چی؟

زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می‌گیره‌ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی‌خوره. قول میده!

مرد (با نعره حمله می‌کنه طرف دخترش): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی‌شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می‌کشمت!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه)

یک قرن بعد از اولین رویداد، سال1330

مرد: چی؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می‌خوای بری دانشرا؟ می‌خوای سر منو زیر ننگ کنی؟ فاسد شدی برا من؟ شیکمتو سورفه (سفره) می‌کنم!

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می‌کنین!

مرد: چی می گی ززززززن؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فسادو بگیرم. یه دانشرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می بخشه)

همین چند سال پیش، سال1380

مرد: کجا؟ می‌خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می‌پوشیشون مث جلیقه نجات، پستی بلندی پیدا می‌کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می‌کشمت. من، تو رو، می‌کشم!

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).

مرد: من اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین‌تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه، نه، نمی‌خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره!

چند سال بعد، سال1400

دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه‌ی ...؟ دارم بهت می‌گم، ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می‌خوام. می‌خوای بری بیرون پیاده برو!

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می‌پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می‌شه، اوه مامی، باباتم قول می‌ده دیگه از این حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می‌شه و بابای گناهکارشو می‌بخشه)

و این داستان همچنان ادامه دارد

روزی که داماد شدم  چاپ
تاریخ : دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385

والا دفعه‌های قبلی اینطوری نبود. از آزمایش و این حرفها خبری نبود به خدا! ولی اینبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کردیم باید بره آزمایش ادرار و خون و غیره بده!

روی صندلی نشستم و منتظر موندم برای آزمایش اعتیاد. یه آقای قدبلند و لاغر مردنی که انگار‍ تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمایش اعتیاد بده، یه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ میرفت بالا، از اینور به اونور سالن قدم میزد و زیر لب غر میزد که ای بابا! هرچی آب میخوریم "نمیاد که نمیاد"‌!

بعد از ده دقیقه‌ صدام کردن و من هم رفتم به سوی "دستشویی برادران". آقای "مسئول نظارت بر امور جیش(!)" اونجا روی چهارپایه نشسته بود. تا من رو دید لبخندی زد و گفت: " آقای داماد! مبارک باشه ایشالله!". بوی تند دستشوئی داشت خفه‌ام میکرد. به زور لبخندی زدم و تشکر کردم. یه لیوان یکبار مصرف (خالی) بهم تعارف کرد تا پر تحویلش بدم! زیر چشمی‌ نگاهی کرد و گفت: "شیرینی ما هم فراموش نشه!"‌. یه دستم لیوان و سایر مخلفات(!) بود، با اون یکی دستم 500 تومن از جیبم درآوردم و به طرف دادم.

بعد گفتن صداتون میکنیم برای آزمایش خون. صدام که کردن، رفتم توی یه اتاق دیگه. خانوم دکتر لبخندی زد و گفت: "به‌به! چه آقا دوماد خوش‌تیپی! مبارک باشه!". سوزن آمپول رو تا اونجا که میرفت فرو کرد توی رگ من بدبخت و گفت:" البته شیرینی ما فراموش نشه‌ها!"‌. یه دستم به پنبه الکل روی بازوم بود، با اون یکی دستم 500 تومن از جیبم درآوردم و به خانوم دکتره دادم.

از اتاق آزمایش خون که اومدم بیرون همون آقا لاغره رو دیدم که داشت با مسئولین اونجا جر و بحث میکرد که: "آقا باور بفرمائید هرچی آب میخورم نمیاد! میشه من برم فردا بیام برای آزمایش"؟؟

گفتن کلاس معارفه و آموزش قبل از ازدواج تشکیل میشه، باید بریم دو تا کتاب تهیه کنیم و بریم سر کلاس تا آموزش ببینیم! یه خانومه بود که کتابهای درسی(!) رو توزیع میکرد، لبخندی زد و گفت: "مبارک باشه آقای دوماد!"‌. دو تا کتاب آموزشی رو بهم داد و گفت: "البته شیرینی ما هم فراموش نشه!". یه دستم به کتابها بود، با دست اون یکی دستم 500 تومن از جیبم درآوردم و به دختره دادم.

همراه با بقیه آقا دومادها سر کلاس توجیهی که رفتیم، آقای دکتر با یه فیلم ویدئویی وارد اتاق شد. گفت آقایون دومادها خسته نباشید! یه سری آموزشهای قبل از ازدواج هست، البه شماها ماشالله همتون خودتون واردین!، یه جعبه هم اونجا رو اون میزه، شیرینی هاتون فراموش نشه!!" ، فیلم رو گذاشتو و خودش بدو بدو از اتاق خارج شد!

و اما این فیلم خودش ماجرائی داشت! اولش که از همون اولین روز خلقت شروع کرد!:

"..و خداوند زمین را از دو جنس نر و ماده آفرید..."!

دو تا مرغابی نشون داد که احتمالا نر و ماده بودن و توی ‌برکه داشتن با هم شنا میکردن. دو تا میمون نشون داد که توی جنگل از این شاخه به اون شاخه می‌پریدن و جیغ جیغ میکردن! یه روباه نشون داد با دوتا بچه روباه که باباشون احتمالا رفته بود اداره‌(!) یا دنبال شکار یه لقمه نون حلال برای زن و بچه‌اش. دو تا مرغ عشق نشون داد که داشتن نوکهاشون رو به هم میمالیدن و درگوش هم شماره تلفن رد و بدل میکردن و منکرات انداخته بودشون تو قفس! خلاصه یه 5 دقیقه‌ای رازبقا نشون داد، بعد یهو دوربین یه شات گرفت از میدون امام حسین و صف اتوبوس خط تهرانپارس و برادران و خواهرانی که غیورانه مثل مور و ملخ (همون راز بقاهه!)‌ توی همدیگه میلولیدن! خلاصه دیگه کاملا بهمون ثابت شد که زمین از دو جنس نر و ماده آفریده شده!

بعد یه آقا دکتر مهربونی رو نشون داد که اومده بود و توصیه‌های ایمنی میداد! میگفت میخواین زنتون رو ماچ کنین سعی کنین قبلش حموم برین که تنتون بوی عرق نده، دندوناتون رو مسواک بزنین، موهاتون رو قشنگ شونه کنید. گفت خانومها هم باید یاد بگیرن که تا شوهرشون میاد خونه آب دستشونه بزارن زمین و برن یه لیوان آب خنک برای شوهرشون بیارن! لباس آراسته بپوشن و با آغوشی باز از همسرشون پذیرایی کنن. یه آقای روحانی هم نشون داد که اومد و اون هم همین رو گفت. گفت که اگر خانوم خانه "با آغوش باز" باشد این از هر عبادتی بهتره. بعد باز دوباره آقای دکتر اومد که بگه مسواک نشه فراموش! بعد گفت: اگه شوهر اومد خونه و دید زنش حال نداره که برن خونه آقا ناصر اینها، بنده خدا رو زور نکنه که پاشو بریم پاشو بریم. بعد گفت که باید به همسر خود احترام بگذاریم و براشون گل بخریم و از زحمات و زرشک پلوهائی که برای ما می‌پزن تشکر کنیم. بعد دوباره آقای روحانی اومدن و گفتند که: آن روزِی که رفتار شوهر با همسر از روی مهر و محبت نباشد، همانا آنروز بر زن و شوهر حرام است. به همسران خود احترام بگذازید همانگونه که امام حسین به همسر خویش احترام عمیق میگذاشتند."

بعد بهمون یاد دادن که چگونه سر صحبت را آغاز کنیم! یک نمایش نشون دادن با یک آهنگ زمینه رومانتیک. یه میز گرد بود یه دختره اونطرف نشسته بود، یه پسره از این طرف اومد با یه شاخه گل رز! شاخه گل رو گذاشت روی میز و اینطرف میز نشست. بعد هر دوتاشون خندیدن و عشوه اومدن! لبهاشون تکون میخورد (یعنی داشتن با هم حرف میزدن!)‌ آهنگ رومانتیک هنوز بود! بعد تصویر آروم آروم رفت و دوباره اومد. اینبار میز هنوز بود، گل هنوز بود، آهنگ رومانتیک هنوز بود، ولی اینور و اونور میز کسی نبود!!! بعد دوباره آقای روحانی اومد و گفت: دیدین بهتون گفتم با همسر خود مهربون باشین بد نمی‌بینین؟؟!" خلاصه کلی آموزش دیدیم، با چیزهای دیگه!

و ما از اون به بعد در کنار همسرمون به خوبی و خوشی زندگی کردیم!

انشالله خدا نصیب همه کنه که ازدواج کنن! هیچی نداشته باشه، حداقل این حسن رو داره که میرین سر این کلاسها و یه خورده میخندین!

کشکی پشکی، عشق من  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1384

دیگه با من حرف نزنین،‌ دیگه کاری به کار من نداشته باشین،‌ عاشق شدم. عاشق سخت، خیلی سخت. آخ پدرت بسوزه ای عشق که آخر دسته گل برام به آب دادی،‌آره الهی بمیرم، من عاشق شدم، عاشق تو عزیزم، توی اتوبوس، پشت سرت نشسته بودم تماشات می‌کردم. دلم شور می‌زد، تو در کنار یک آدم سبیلو نشسته بودی و می‌خندیدی، یک ساعت از ظهر می‌گذشت. از اداره آمده بودی، خسته بودی، حق داشتی نگاهت می‌کردم. آب دهانم را قورت می‌دادم، آب دماغم نیز جاری شده بود، پروردگارا، من در آن لحظه چطور گرفتار شدم؟ غلط کردم. دیگه پام را توی کفش خانمهای اداری نمی‌کنم، خوش به حال تو که توی اداره کار می‌کنی، خوش به حال رئیست، ‌مرئوست، پیش‌خدمتت، ماشینت، کاغذت، میزت، صندلیت، دسته صندلیت، آخ بر پدرت لعنت! ای عشق!

محو تماشای تو بودم، دلم غش می‌رفت، چشمام سیاهی می‌رفت، هیچ جا را نمی‌دیدم. پیراهن آبی‌رنگت مرا مجذوب می‌ساخت. رکاب زیر پیراهنت هم از زیر معلوم بود، لاک ناخنت دلم را خون می‌کرد. لااقل یک لحظه برنگشتی و مرا تماشا کنی تا ببینی چطور می‌سوزم، داشتم کباب می‌شدم. پخته می‌شدم. میخواستم زلفهای فرفریت را مثل پشمک بخورم اما خوردنی نبود. سرت را تکان دادی. زلفت به ریشم خورد. ریشم به سبیلم چسبید،‌ مست شدم، دیوانه شدم. اقرار کردم. آخ اقرار کردم که عاعاعاش. شقم. آره عاشق...

عشقی که توی اتوبوس گل بکنه خیلی مضحک می‌شه. ای کاش اتوبوس در آن گرمای کذایی پنچر می‌شد. خورد می‌شد. می‌شکست، تا من بیشتر بتوانم تو را از پشت سر تماشا کنم. دلم می‌خواست بیایم توی اداره‌ای که تو کار می‌کنی پیشخدمت بشم، تو را به خدا به من رحم کن، من می‌میرم، حالا پشیمانم، پشیمانم که چرا نویسندگان در روزنامه‌ها می‌نویسند خانمها نباید در اداره کار بکنند. نه، نه اشتباه محض است. عزیزیم جای تو روی چشم روسا است. این چه حرفیه؟ کی می‌خواد بهتر از تو در اداره باشد؟ هر وقت با اون نکره گردن کلفتی که پهلوت نشسته بود صحبت می‌کردی دلم آتیش می‌گرفت. جگرم پایین می‌ریخت. روده‌هام صدا می‌کرد. قلوه‌هام بالا پایین می‌رفت. کباب می‌شدم، چلو می‌شدم، کتلت می‌شدم، آبگوشت می‌شدم، به خدا همه چیز می‌شدم، اوف!‌ زندگی چه شیرین است، چه تلخ است، شور است و بی‌مزه است!

در آن لحظه فهمیدم استخدام خانمها چه لذتی دارد، در آن موقع ملتفت شدم که اگر منم رئیس باشم تو و امثال تو را استخدام می‌کنم. بگور بابای سایرین! ای عشق، ای اتوبوس، ای ساعت یک بعدازظهر، کجایید؟ فکر می‌کردم تو الان پیاده می‌شوی، می‌روی، میروی و محل سگ هم به من نمی‌گذاری، ای خدا!‌ نمی‌دونم اداره‌اش کجاست، نمیدونم رئیسش کیه؟ همینقدر فهمیدم که به رفیق پهلودستیش می‌گفت: اداره ما... اداره ما... فقط همین.

الهی قربون اداره ما بشم. چه جای خوبی است. آیا شماره تلفنش چنده؟ با خود می‌گفتم ای کسیکه زلفت را به ریشم زدی، بدانکه از این به بعد ریشم را نمی‌تراشم و به عنوان خاطره عشقی که در اتوبوس بهم زدیم نگاهش می‌دارم. بگذار تا سر زانوم بیاد، بگذار زمین را جارو بزنه.

تمام این افکار و اندیشه‌ها مثل برق از مخیله‌ام می‌گذشت. اما خدا را شکر، موقعی که پیاده شدی و نیشت را برای خداحافظی بازکردی، دندون‌های مصنوعیت، چروکهای صورتت، چشمهای بی‌نور و گودافتاده‌آت مرا به خود آورد. آره عزیز دلم، تو پیر بودی، خیلی خیلی پیر، ابدا به درد من نمی‌خوردی. الحمدلله که این عشق و عاشقی زود طلوع کرد و زود هم غروب نمود وگرنه دل و جگرم را به طور الکی برای همیشه از دست داده بودم!

   1      2    >>